)):
سرم دردگرفت. بعد هوا را تاریک کردم و خوابیدم. بعد درد سرایت کرد و سرازیر شد به کنار استخوان فکم، نزدیک گوشم. بعد ریخت پایین تر وسط گردنم، جایی که همیشه استرسم احساس میشود و قلبم آنجا میزند! بعد میخواستم همه چیزهایی که خورده ام را بالا بیاورم تا این شکمم صاف صاف شود. بعد که همه چیز ریخت بیرون باز هم بریزم بیرون. مری ام را و معده ام را. و آن هنگام که معده ام بیرون می آید پاره شود این گل و گردن و گلو و بخراشد که دیگر باشد ادایش را درنیاورد. و بعد ادامه اش را بگیرند بکشند بیرون و هی بکشند و این روده های دراز تمام نشوند. آنقدر بکشند که پوست و استخوان بماند و رگ ها. بعد من بمانم و من و من و بعد باران ببارد و بروم در زمین و بیرون نیایم و رگ هایم ریشه شوند و بعد برویم و همانی شوم که میخواستم؛ گیاه. بعد برویم و برویم و برویم و بزرگ شوم و سایه بیندازم و جوانی شاید تکیه زد برم و نیشخند زنم بر او که من بار امانت نتوانستم بکشم، ولی میدانم چه میگویی، همدردیم...
دوش به خاله گفتم یک هفته وقت دارم بمیرم پیش از اینکه زندگی بگوید این همه سال خوشی گذشت و قرار است وارد فاز جدیدی از من شوی!! من بیکار نبودم و وزن اضافه کردم و بنشیند رویم که لهم کند. ولی متاسفانه طوری له نمیکند که درخت شوم :(
اینقدم حرصم ندید ): همتونو میگما، یکی دوتام نیسین ):