یادداشت‌ها و برداشت‌ها

نگار دیشب اومده بود صحبت میکرد و میگفت چقدر داغونیم هممون و چقد زندگی لعنتی شده و همه مشکلات و اینا

که میتونم ده صفه راجبشون بنویسم

ولی

من داشتم بهش امید میدادم و میگفتم امیدشو از دست نده

و فکر میکردم که خودمم همین احساسات رو دارم!

و سعی میکنم امیدوار باشم به هیچی :|

اند گس وات؟

من دارم تو رویا زندگی میکنم، واسه همین امید واسم راحته.

در واقع همه چی بن بسته، و خیلی سخت میشه نجات یافت. نمیدونم آدم چقدر میتونه نمیره تو این بازی و تحمل کنه!

و مث من الکی امیدوار باشه

و با دوتا اشک و چهار خط نوشتن، بیخیال شه و به زندگی عادیش ادامه بده

درحالیکه همه چیز اینقدر سخته!

اصن فک کردن بهش واسم نفس تنگی میاره خلاصه، ولی هنوز به مسخره ترین شکل ممکن امیدوارم :|

ای لعنت!

چرا از این امیدواری الکی نمیام بیرون؟ حداقل یه حرکتی بزنم :/

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۹ ، ۱۹:۰۹
Mileva Marić

سلام به همگی :|

اقا. حالا بماند که چقد دوست داشتم الان یه پست خفن میذاشتم یا حداقل یکم آدموارانه مینوشتم و زارت از وسط دیدن فیلمای درسیم نمیومدم یه مشت جملات غیرقابل فهم واستون بنویسم :|

ولی

داره درس میده و میگه که

برنامه نویس های کاربردی و عادی از این قابلیت استفاده نمیکنن. 

بعد آدم این احساس بهش دست میده که وای چقد خفنم، درحالیکه هیچی نیست و هنوز هیچ کار خاصی تو این همه سال زندگیش نکرده و یه تباهیه واسه خودش!

:|

خب همین بود سخنم. حالا فک نکنید با وجود استدلال دوم، ذره ای از احساس خفنیتم کم میشه ها، هنوز احساس میکنم وای ببین من اینارو میدونممم :))) انگار هیچکی دیگه نمیدونه :| خدایا :|

تا آرزوهای پست های خفن بعدی، فعلا. 

 

آهان البته اینم بگم که استادامون نمیره هامونو نمیذارن، دهنمون سرویس شده :|

بیشعورا :| :( دهنمون صاف شده :(

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۹ ، ۲۲:۲۵
Mileva Marić

بیاید خوشحال باشیم که احساس میکنم داره آنکراش میشه. (در چند روز آینده مشخص میشه چرتی بیش نگفتم! :/ ولی ایشالا!)

ببین! این ترم تموم میشه میره پی کارش و این کراش نیز مانند باقی کراش ها. دل مبند که همه رهگذرند تنها کراش برای فان کافیست. 

با تشکر بای

اصنم امروز دوباره رفع اشکال نداشتیم :|

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۹ ، ۰۰:۳۵
Mileva Marić

 میخوام شروع کنم به دیدن دکستر و باید بگم میدونم که نباید چون 8 فصله، ولی نمیتونم مقاومت کنم. و میگم سر عقل میام و درسمو میخونم. ویش می لاک!

 

 

+ 800 روزمونه :) 

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۹ ، ۲۱:۱۰
Mileva Marić

نمیتونم بگم چقدر خسته ام. نمیتونم توصیف کنم چقدر این شرایط منو داره خل میکنه و از حجم تحملم فراتر رفته. اونقدری که دیگه نمیتونم حتی تشبیه مناسبی براش به کار ببرم. یه تشبیه که عمق رو برسونه و باعث بشه خواننده هم عمیقا احساسش کنه. خودش سخته، چیزای دیگم بهش اضافه میشن.

من قبلا هم آدمِ درس خونی نبودم. پس مشکل چیه الان؟ زیاده خواه شدم؟!

اینکه هرشب بهت فکرمیکنم هم بهش اضاقه شده. فکرکن هرشب به یکی فکرکنی ولی نداشته باشیش. باهاش حرف نزنی. سعی کنی دوسش نداشته باشی و دربرابر حجم احساست کافی نباشه. اینقدر کافی نباشه که دیگه حتی اینکه مال یکی دیگست هم اگر، واست مهم نباشه.

میدونم نباید اینقد اعتبار بدم به تئوری های تیپ شخصیتی ولی میگه INTP میتونه به راحتی از آدما دست بکشه چون تو خیالش باهاشون زندگی میکنه. من تو خیالم چند سالیه باهات زندگی کردم هرچند شاید خیلی وقت نیست میشناسمت. باهم سفر رفتیم و کار کردیم و خندیدیم و خونواده همدیگه رو دیدیم. تو خیالم باهامی ولی خب واقعا نیستی که! چیزی که متوجهش نیستین تئوریسین های عزیز، اینه که خیال هرگز کافی نیست وگرنه چرا باید یه رابطه رو آغاز کنم، وقتی آلردی شخص رو دارمش و باهاش زندگی میکنم؟ چرا باید بخوامش، وقتی هرشب تو ذهنم در اوج صمیمیت باهاش صحبت میکنم؟ چون این تخلیه نیست. این راحت شدن نیست. این حس خوب نیست. یه فشاره!

با همه این وجود، هنوز اونقدر شدید نیستی. هنوز اونقدر به اوج نرسیده احساسم که نتونم تحمل کنم. درسته میرم پی وی سارا و مینویسم سارا امشب میرم پی ویش و بهش میگم آی میس یو، ولی هرگز هیچ چیزی نشون نمیدم.

با همه این وجود، مغزم دست برنداشته از احتمالای متفاوت. اگه اونم دوست داشته باشه چی؟ اگه بهش بگم و پیش بره چی؟ اگه اون اول بگه چی؟ اگه اصلا دوستم نداشته باشه چی؟ اگه فقط دوست باشیم و اونم دلش بخواد دوست بمونیم مثل من چی؟ اگه تو ادامه دوستیمون یه رابطه آغاز شه چی؟ اگه اصلا دوستم نداشته باشه چی؟ اگه اصلا واسش مهم نباشه چی؟ اگه شرایط فرق داشت چی؟ اگه ایران نبودیم، اخلاقامون چی بود؟ رفتارامون چی؟ اصلا هم اذیت نمیشم، نخیر. همه چیزی که نیاز دارم یکم ارتباط بیشتره. فقط و فقط. 

وقتی ندارمش، اور دوز میشه. انکار نمیکنم بودنش هم ممکنه باعث شه.

برگردیم به خستگیم. نیاز به استراحت زیاد دارم. از درسا، از آدما، از فکرام، فکرام درباره آینده. درباره همه بخش های آینده. ترس هام از آینده. ترس های لعنتیم. اگه نتونستم چی؟ اگه بیکار موندم چی؟ اگه تهش با این همه ازدواج مسخره معمولی کردم و دچار روزمرگی شدم چی؟ آره تو خیالمم، خیلی کارا میتونم بکنم. تو واقعیت هنوز انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده. هیچیِ هیچی. منم یکی از این 80 میلیون نفرم و اصلا هم خیلی خوب و اوکی و خاص نیستم. هنوز هیچی نداشتم. هنوز هیچی نشون ندادم. هنوز نشون ندادم فرق دارم و ارزشش رو دارم. ولی به اینا نیست.

تهش میگم، چی میخوام؟ فرض کنیم سعی کردم و بهش رسیدم؟ بعدش چی؟ انگار زندگیم پر زده رفته تو تلاشا. تموم شده دیگه. من چی بدست آوردم؟!!!!! سعی و تلاش؟ لعنت. تهِ درباره معنی زندگی، نوشته عضوی از یه گروه بشین و جزئی از یه کل باشین تا حالتون خوب باشه. مسخرست. خود گول زدنه. یعنی اینطوری، تو حس میکنی مفیدی. چون تو صدها هزارها و میلیون ها ردپا، یکیش مال توعه و تاثیرتو گذاشتی. علاوه بر اینا کسی که بچه داره خوشبخت تره. خوشحال تره. حس خوبی داره و بیشتر میخنده، نسبت به فیلسوفی که دهن خودشو سرویس کرده واسه فهمیدن، واسه خوشبختی و واسه زندگی کردن و چیزی جز ناامیدی گیرش نیومده. یه چیز دیگم هست تو یکی از داستانای سان، نوشته مامان اگه کار میکرد، اسکیزوفرن نمیشد. درباره معنی هم میگه اگه کار کنین، کمتر وقت پیدا میکنین ناامید شین. من وسط کارهای زیاد ناامید شدم؟ خسته شدم. هیچوقت یه چیزی کامل خوب نیست. کافی نیست! هنوز مسخرست. هنوز داره میگه تو مجبوری تابع دنبال کنی. چه تابع y = c، چه y = x و چه y = x^a، باهر a ای. مشتق اولی صفره. یعنی شیبی نداره. یعنی یه زندگی معمولی. یعنی همون گزینه ازدواج و بچه و روزمرگی. شاید باید میگفتم y = x + c چون اینطوری مشتق میشد یک و بسته به آدمش، سی هم تغییر میکرد و میتونست بالا و پائین شه. مثلا پشت سر ملت حرف بزنه یا کتاب بخونه و یا کلاس آشپزی بره. ولی تهش همونه. درباره y = x هم مثلا میگفتم y = ax + c که مشتقش میشه a، یعنی مثلا یکم بیشتر. ولی نه اوج. بسته به شیبش میتونه بیشتر پیشرفت کنه. ولی بازم خطیه. روزمرگیش کمتره، یادگیریش بیشتره. بیشتر سفر میره ولی تهش تو خونشونه و روزمرگی هم میکنه. این خوبه. ولی با شرایط الان ممکنه با a های کم اصلا نتونه جهانگردی کنه و غذاهای مختلف بخوره. ممکنه محل زندگیشو عوض نکنه و تو همین لعنتی کوفتی زندگی کنه و نره یه شهر بزرگتر. و نره تو یه روستای سبز یه مدت زندگی کنه! با یه a بزرگتر.... خب! قطعا بهتره. درحالیکه تابع قبلی شاید حتی اینا به ذهنش هم خطور نمیکنه، این تابعه سعی میکنه هی بره بالاتر. تابع قبلی اصلا ضریبی نداره. و تابع آخری که میتونین حدس بزنین با مشتق ax^a-1 چقدر پیشرفت صعودی تری داره. چقدر بیشتر تلاش میکنه، چقدر بیشتر یاد میگیره، بیشتر سعی میکنه، بیشتر زندگی میکنه، بیشتر دیوونگی میکنه... خب. قطعا هرگز نمیتونه مثل اولی باشه. هرگز خاله زنک بازی درنمیاره. و الخ که حال ندارم توضیح بدم و مثال بزنم. ولی وقتی حد بگیریم ایکس به سمت بی نهایت، میشه بی نهایت. بی نهایت تعریف نشدست. یعنی میره بالا، ولی به کدامین سو و هدف؟ کی راضیش میکنه؟ چی راضیش میکنه؟ من نمیدونم. من اینارو نمیدونم، و نمیتونمم کاری نکنم. نمیخوام بگم من تابع آخریم، فلانم بهمانم. ولی حداقل حسمو فهمیدین دیگه! سعی کنم و ؟ نکنه اصلا دارم به طرف منفیِ بی نهایت میرم؟!! ای لعنت. :( اونم جالبه. ولی حتی ممکنه a = 3 باشه و من تو عطف افتاده باشم و انتخاب غلط منو ببره به منفی بینهایت... شاید من تابع نمایی نباشم. ولی حداقل... سعی میکنم، و میخوام باشم. امیدوارم که باشم! اگه هممون تابعای نمایی باشیم تو زندگی خودمون، تو دنیا، با پیشرفت ما! فک کن چه اتفاقی میوفته... :) بهرحال... از مساله اصلی دور نشیم. معلوم نیست چی به چی هست! ولی نهایتا داریم یه تابعو دنبال میکنیم. قشنگه؟ یا مسخرست؟؟!

حداقل کاش تو بودی. کاااش تو بودی و تجربیاتتو بهم میگفتی. :"

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۹ ، ۲۳:۵۷
Mileva Marić

شاید بعدا بیشتر راجبش حرف زدم، ولی فعلا بیاید این تیکه از کتاب "درباره معنی زندگی؛ ویل دورانت" رو بخونید و با من لذت ببرید. :)

مخصوصا اونجا که میگه از طبیعت الهام بگیرید. گاااد :))) (آیکون چشم های قلبی!)

 

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۹ ، ۰۰:۱۶
Mileva Marić

حقیقتا یه مدت خیلی کوتاهی تو زندگیم فیزیکو دوست داشتم و دیگه تموم شد. اون دوران هم دبیرمون وااقعا عالی بود، هم از تئوری‌های فیزیک شدیدا لذت می‌بردم. الان که باید تو دانشگاه فیزیک رو به عنوان یه درس عمومی برای تمام مهندسیا پاس کنم، عصبانیم. توری پنجرمو درآوردم دوباره جا زدم، یه کتاب تموم کردم، گل آب دادم، لباس تا کردم، درسای دیگه رو خوندم و هنوز که هنوزه حاضر نیستم برم سراغ فیزیک. ای لعنت :| چی میشد به جای این نفهمیدنا، تئوری میخوندیم؟ چی میشد فقط فهمیدن، کافی بود؟ چی میشد هرکی کار داشت میرفت سراغ محاسبات؟ خسته شدم از بس واسه فیزیک غر زدم. تازه آزمایشگاهم داره. خدایا منو تمومم کن حالا دیگه. اه :| 

حدس بزنید کتابی که تمومش کردم چی بود؟ همونی که منتظر بودم راجبش حرف بزنم. از دو که حرف میزنم و القصه. آقا پیشاپیش یه چیزی بگم. فکر میکنم عادت کردم دوتا کتاب رو همزمان بخونم. بدین صورت که یکیش کاغذیه و یکیش الکترونیکی. تقریبا راضیم از این وضعیت. تقریبا یعنی کاملا. نمیدونم چرا صد درصدی نیست. صرفا حس میکنم. :)

خب.

آقا! یه جمله ای تو کتاب هست که میگه "درد کشیدن اجباریست، رنج کشیدن اختیاری." هاروکی میگه این شعار یه دونده بوده وقتی میدوئیده و باخودش اینو تکرار میکرده. قشنگ نیست؟

هاروکی میاد از زندگیش مینویسه. از روتینش. از فکرایی که موقع انجام دادنشون داشته. وقتی کتابو میخوندم، خیلی چیزا ازش یادگرفتم. مثلا، گفته بود که یهو فهمیده میخواد رمان بنویسه. بعد رمانش جایزه گرفته. بعد بیخیال کارش که داشته رونق میگرفته میشه و میره سراغ رمان نویسی. بعد همه اطرافیانش سرزنشش میکنن میگن بابا نرو خب. تو که کار و بار داری. میگه نه. لجباز و یه دنده میگه میخوام الا و بلا رمانم رو بنویسم. اگه کار دیگه ای بکنم نمیتونم تموم تمرکزمو بذارم رو رمانم. چند جای دیگه کتابم به چشم میخوره که سعی میکنه تمرکزشو بذاره رو یه چیز. متمرکز میشه و سخت همه تلاششو میکنه تا به هدفش برسه. میگه نرسیدن تو کارم نیست.

از طرفی تو کارش تداوم داره. یعنی هرچقدرم سرش شلوغ باشه، از دوئیدن هاش نمیگذره. تقریبا هرسال ماراتن شرکت میکنه. واسه اینکه خودشو بسنجه. فکر میکنم شرکت کردن تو ماراتن براش حکم اینو داشته که بالاخره ثمره تلاشاش رو ببینه و ببینه پیشرفت میکنه یا نه و نهایتا لذت ببره. لدت بخش بزرگی از دلیلشو تشکیل میداده. همیشه بعد ماراتن حسِ خوب ِ فاتح بودن داشته مثلا :دی! خیلی برام عجیبه که میرفته ماراتن. مارتن استقامت میرفته البته. مثلا من اگه بودم و هر روز میدوئیدم و حتی برنامه خاصیم واسش داشتم، هیچوقت نمیرفتم ماراتن شرکت کنم. این مشکلِ منه. هاروکی هم خیلی با بقیه گرم و صمیمی و فلان نمیشده. مثل من. ولی خودشو محک میزده. مشکل من همینه تو زندگیم. عقب میکشم. نمیسنجم. شکست نمیخورم. سختی نمیکشم. رنج نمیکشم و شیصد تا تجربه و خاطره ازشون بدست نمیارم.

یه نکته دیگه ای که میگه، اینه که موقعی دست از نوشتن میکشیده، که هنوز میتونسته بنویسه. بعد خودش میگه: "این کار را انجام بدهید تا ببینید روز بعد برنامه‌تان چه راحت و روان پیش خواهد رفت." به نظرم نکته مهمی اومد. من همه چیزو میندازم دیقه 90، و معمولا هم انجامشون میدم تا آخر. البته قبلا نمیرسیدم چون بخشی از زمانم صرف رفتن به محلِ مورد نظر میشد. الان دیگه راحت، میرسم. چون همش تو خونم :دی ولی این کاری که هاروکی میگه خوبه. مخصوصا واسه روزهای پربرنامه!

بعد میگه میدوئه و ذهنش خالی میشه. چون باکسی حرف نمیزنه و صرفا اطرافو میبینه. حقیقتا دیدن اطراف، درختا یا آدما وقتی کنارم شلوغ نیست، برام یه مدیتیشنه. حیف در محلِ زندگی خودم نمیتونم بدوئم. لعنت!

یه جائی هم اینو میگه: "اعتقاد دارم که گاهی نمی‌توان جلو باخت را گرفت. آدم که همیشه برنده نیست. در شاهراه زندگی تا ابد که نمی‌توان در خط سرعت باقی‌ماند. از طرفی، دوست ندارم یک اشتباه را دوبار تکرار کنم."

نوشتن و توضیح تمام کتاب به نظرم عبث میرسه. وقتی میخواستم بقیه تیکه‌هارو بنویسم، این احساس بهم دست داد. واسه همین بیخیالش شدم. :") بهرحال لب (لپ :| هنوز نرفتم ببینم درستش چیه :/) مطلب بهتون رسیده دیگه :))

ببین. حتی پستم گذاشتم که فیزیک نخونم. همه کار میکنم که فیزیک نباشه ولی در انتهای روز، منم و فیزیک لعنتیِ نازنینم. ای خدااا چراا :(

++ قالبم برای شمام خاکستری شده؟ تغییر کرده؟ چرا واقعا :|

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۹ ، ۱۹:۵۸
Mileva Marić

باری، هوس نوشتن کرده ام. دلم خواست بروم و در دفترم بنویسم ولی بعد گفتم چرا؟ چرا دست های خودم را بیشتر خسته کنم وقتی میتوانم از تکنولوژی روز استفاده کنم؟ اما اکنون که دارم تایپ میکنم، ذهنم دوباره خالی شده. انگار اگر وقتی افکارت قدم میگذارند ازشان استفاده نکنی، تا ابد از دستشان خواهی داد. انگار شیفت و دیلیت را زدی و تمام.

ذوق نوشتن من هنگام خواندن کتاب ها افزایش میابد و نگویم که این چند روز بیشتر از اینکه پی درس و کار و بار و زندگی ام باشم، نشسته ام داستان خوانده ام. تازه اگر داستانی که میخوانی، ایرانی هم باشد که آدم بیش از پیش هوس نوشتن به سرش میزند. اینجاست که میفهمم چرا قبلا اینقدر تمایل زیادی به نوشتن داشته ام و اخیرا تلاش بیهوده میکرده ام. البته ناگفته نماند، داستان های خارجی هم خیلی خوبند. گاهی به این فکر میکنم که آن ها که آرایه و کنایه و این زیبایی ها را به کار نمیبرند چطور بهتر مینویسند و بعد میگویم خب، شاید داستان های بهتری مینویسند. اما به هرحال ادبیات پارسی هماره شیرینی خودش را دارد.

البته بگویم که واقعا منتظرم که کتاب «از دو که حرف میزنم، از چه حرف میزنم» تمام شود و بیایم راجبش نظرم را بنویسم. رفته بودم توی اپ طاقچه و داشتم نظر ملت را میخواندم. یکی نوشته بود هیچی نداشت. احساسی که من هنگام خواندن کامنت وی داشتم و با ستاره کمی که داده بود این بود که هیچ چیز از معنای ضمنی متن متوجه نشده است. (الان برای اینکه مطمئن شوم معنای ضمنی را درست استفاده کرده ام یا نه آن را سرچ کردم. در واقع در انگلیسی کانوتیشن و دنوتیشن داریم. // از آنجایی که اسپلینگ من افتضاح است ترجیح میدهم انگلیسیشان را ننویسم.// که میشوند معنای دیکشنری و معنایی که آن کلمه به مخاطب القا میکند. از نظر احساسی و اجتماعی و هیجانی. خب، به نظرم اشتباه استفاده کرده ام. اما به نظرم شما میفهمید. من هم که آنقدر تخصص ندارم که بتوانم کلمه درست را پیدا کنم. فعلا به همین بسنده میکنیم.) به هرحال، بعد از اینکه این احساس به من دست داد متوجه شدم به هدفی که داشتم دارم نزدیک میشوم.

چه هدفی؟

خب. من قبل تر ها درحال خواندن نوشته های کافکا بودم. کتابی نسبتا کلفت حاوی نوشته های کوتاه و بلندِ استعاری. خب. من هیچ چیزی از آن ها دریافت نمیکردم و نهایتا وقتی دادم مامان یکی دوتا داستان های تک صفحه ای را بخواند، یک خاک بر سرتی به من گفت و توضیح داد که من شم ادبی ندارم و متوجه نمیشوم. خب ولی من دلم میخواست متوجه شوم. البته حس میکنم قبلا درباره این ماجرا در وبلاگ نوشته ام. از حرفهای تکراری هم بدم می آید اما اکنون درمانی برای این بند ندارم جز اینکه برای القای معنی و احساسم بنویسمش.

بعد با خودم گفتم خب بهتر است کمی بیشتر کتاب بخوانی و بعدا به سراغش برگردی. خب، فکر میکنم زمان آن رسیده باشد که همین اخیر دوباره تلاش کنم. نهایتا شکست میخورم دیگر.

بگذریم.

از درون اقیانوس افکارم در مغزم نمیتوانم یک متن درست حسابی و قابل بیان پیدا کنم و وقتی با ماهیگیری در میان انها یکی را پیدا میکنم، هزار دلیل پسش می آید که چرا از این فکرم ننویسم.

یک چیزی البته یادم آمد.

میدانید خیلی وقت ها (به جز وقت هایی که افکار فرار میکنند و این حرف ها که در همین متن گفته ام) برایم یک اتفاقی می افتد که میخواهم درباره چیزی بنویسم و موضوعات قشنگ ردیف میشوند و من به این فکر میکنم که خب بنویسمش؟ و به زمانی که مخواهم انتشارش دهم، عقب میندازمش. بار آخری که یک همچین حرکتی از من سر زد تقریبا دو ماه و نیمی درگیر این بودم که چه بنویسم. خلاصه که کلا نمیدانم چه اتفاقی می افتد و نمیدانم چرا این را نوشتم. بهرحال در مغزم بود که باید نوشته شود اما نهایتا به نظر بیخود میرسد. به یا نمی آورم که هدفم چه بود.

این هم ماهیگیری در اقیانوس افکارم.

ظاهرا افکارم دنبال الگویابی و یافتن راه حل برای مشکلاتی که اصلا وجود ندارند است.

یک سوالی هم دوست دارم بپرسم. آیا تا کنون دقت کرده اید برای خیلی از کارهایمان هدف نداریم؟ یا حداقل، هدف درست و منطقی و قانع کننده ای نداریم؟ خیلی عجیب است. :/

لیدر عزیزان.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۹ ، ۱۲:۱۲
Mileva Marić

ولی من وقتی غمامو بعد کلی وقت میریزم بیرون، خیلی وحشی و عصبانی میشم و بعدشم شروع میکنم گریه کردن و هرکی دورم باشه میفهمه من چقدر مریضم! 

اند ایت هرتس عه لات! ایت هم منظورم فهمیدن بقیه نیست، حال ِ الانمه.

و این که وحشتناک خسته شدم

افسردگی گرفتم

و حس میکنم هیچی نمیتونه حالمو خوب کنه

و حتی حس میکنم نمیخوام که حالم خوب بشه :/

و آدم گریزیم فقط واسه آدمای نزدیک بهم خوب شده. هرچی مامانم گفت میخوای با فلانی بری بیرون، گفتم نه و هرچی آپشن داد، گفتم نه. 

باورم نمیشه اینقد اون همه آدمی که پارسال اونقد باهاشون میرفتم بیرون، اینقد ناامیدم کردن که هیچکودومو نمیخوام دیگه.

و خیلی ناراحتم که نمیتونم برم دانشگاه

یا حداقل شهر دانشگاه زندگی نمیکنم

چون

اونطوری یه سری آپشن داشتم حداقل... خب، شاید یکی دو دونه! ولی حتی خود شهر هم آپشن هاش بیشتر بود

به هرحال

من موندم تو خونه. مطمئنم بدترین تصمیمی بود که میتونستم بگیرم.

بات وات کن آی دو؟

آیم تو سد تو دو انی‌ثینگ!

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۹ ، ۱۷:۴۳
Mileva Marić

1 - پست قبلی، خیلی حال داد. دلم میخواد هرچند وقت یکبار (مثلا واسه اینکه متعادل باشه، سالی یه بار، شیش ماه یه بار) ازین پستا بذارم باهم صحبت کنیم. البته تا قبلش من فکرمیکردم هیچکسی پستا رو نمیخونه و اینا، الان دیدم یکی دو نفر هستیم :دی و من ازین بابت که کمیم، خوشحالم. واقعا میگم. یعنی مثلا این وبلاگای با کامنت‌های بی مفهوم ِ تکراری رو اصلا دوست ندارم. آی لاو ایت به‌هرحال. :))

میریم ادامه!

2 - یه حسی دارم که از آدما خسته شدم. از آدمای دورم! اینستا رو که خیلی وقت بود همش بهونه میاوردم و چند روز اخیر اصلا نرفته بودم توش یا رفته بودم و زود اومده بودم بیرون، دی اکتیو کردم. واقعا چیه اینستاگرام. :| من الان میرم توش حوصلم سر میره واقعا :| حالا نمیگم چیز مفید نداره، ولی واقعا چرت و پرته. ایح :| از تلگرامم خسته شدم. واتساپمم معمولا خبری توش نیست. اگه دانشگاه و اخبار دانشگاه نبود، تلگرامم پاک میکردم و یکی دو ماه خودم بودم و خودم و زندگی، قشنگ برنامه ریزی میکردم، به کار و زندگیم میرسیدم، و با کسیم صحبت نمیکردم. آنلاین بودن کسیو نمیدیدم (هرچند واسه همه به جز مثلا، 10 نفر اینا رسنتلیه. ناگفته نماند اونایی که رسنتلی (ریسنتلی!؟) بودن نیز براشون برنداشتم (چون بی معنیه))، ولی بهرحال دیدن آنلاین بودن آدما رو مخمه. اصلا الان همه چیز رو مخمه.

الان دارم فکرمیکنم چرا زیاد حرف زدم. چرا، درونگرا نبودم. چرا! خودم نبودم. چرا! چرا هی حرف میزنم؟ چرا ساکت نمیشم؟ وقتی ساکتم حالم خوبه، وقتی نظر نمیدم حالم خوبه، پس واسه چی از لاکم میام بیرون؟ واسه هیچی؟

اه :|

دلم میخواد الان بشینم فیلم ببینم. از دیشب دلم میخواست حقیقتا، ولی خب میترسم یه فیلمی ببینم و حال نده و نمیخوام. دوست دارم لذت ببرم :" بعد تازه سریال رو به فیلم ترجیح میدم. نمیدونم چیکار کنم. اینقد خودمو درگیر میکنم تهشم هیچی :| هنوز فیلم ندیدم. بیش از 12 ساعت گذشته و من هنوز نتونستم تصمیم بگیرم چی میخوام ببینم. یعنی چی آخه :|

یادتونه تو پستای قبل نوشته بودم این هفته هم سنگینه و این حرفا؟ خب این دو هفته تموم شد. این هفته در حالی شروع میشه که من آزادم، کاری ندارم و دور همیم. کارای کمی دارم یعنی. وحشتناک نیست. چیزی تو ذهنم نیست که بخوام انجامش بدم. و به ذهنمم نمیاد که حالا ازین هفته استفاده کنم. این هفته استراحت و بریز بپاشه.

البته کاش اتاقمو مرتب میکردم. دیگه داره دیوونم میکنه. ولی حالشو ندارم :|

دارم "از دو که حرف میزنم، از چه حرف میزنم" هاروکی موراکامی رو میخونم، اصلا ده درصدشو خوندم، ولی خیلی زیباست. واقعا زیباست. 

البته کتاب قبلِ قبلی، مونده. جهانهای موازی. دست و دلم به خوندنش نمیره. ولی نیمه بودنش رو مخمه. اه. :| از یه طرف میگم خودتو مجبور نکن، از طرفی میگم این میمونه ها! بخون تموم شه بره. حالا اون وسطا یادمه میخواستم دوباره بخونمش که درست بفهمم :|

بحث دوباره شد.

سریال Dark و Stranger Things دوتا سریال از Netflix هستند که به نظر من اصلا چی بگم... هیچی ندارم بگم. اینقدر که من ازینا لذت بردم. تازه از بابت دارک خیلی خوشحال بودم که آره، چه خوب که دوستش دارم و میتونم 100 بار ببینمش و باهاش آلمانیمو قوی کنم. ولی در عوض هر بار به دوباره دیدنش فک میکنم پشیمون میشم و میگم چرا تباه بازی درمیاری :| برو یه چیز دیگه ببین. بعد دوباره میگم نه، ببین، من میخوام دیالوگاشو یاد بگیرم و ساختار جملات و لغاتشو. بعد دوباره میگم میخوای با زیرنویس آلمانی ببینی؟ خب هیچی نمیفهمی که. میخوای اینقد با فارسی ببینیش که حفظ شی دیالوگارو و بعد با آلمانیش ببینی و یاد بگیری؟ جوابی در برابر این ندارم و صرفا مقاومته. به هرحال دلم یه چیزی مثل اینا میخواد که اینقد لذت بخش باشه واسم، و میترسم چیزیو شروع کنم به دیدن که اینا نباشه. 

ناگفته نماند چند روز متوالیه که دارم تیتراژ ابتدایی (چی بهش میگن؟) Dark رو دائما، Over and Over گوش میدم. اینقد که واسه آروم کردن خودمم ازش استفاده میکنم. وقتی امتحان دیفرانسیل داشتم پلی کردمش که از استرسم کم بشه و شد. خیلی دوسش دارم خلاصه. مال Stranger Things رو هم دوست دارما! ولی اینو بیشتر دوست دارم. جفتشونو خیلی دوست دارم خلاصه.

من برم یه سریالو شروع کنم دیدن. 

++ وااااقعا از آدما خسته شدم. ++ از کسی که نیستم همینطور. (چقد راجب این بگم من. چقدر غر بزنم. کی میای پس! خستم کردی :()

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۹ ، ۱۲:۵۰
Mileva Marić