یادداشت‌ها و برداشت‌ها

دلم برای پارسال بی نهایت تنگ شده. دلم واسه وقتای برگشت که تو اتوبوس من بودم و من و چهره آشنای آدمایی که هیچ اشتراکی باهام نداشتن، حتی مدل لباس پوشیدنشون و صد درصد عقایدشون. که تو کاپشنم غرق میشدم و هندزفیری میذاشتم و یا آهنگ گوش میدادم یا پادکست‌. روزایی که شیش برمیگشتم و شب بود بیشتر کیف میداد. دلم واسه تکیه دادن به شیشه چرک اتوبوس و هزار بار چک کردن اینکه پول همراهم هست یا نه تنگ شده. بعد چشمام رو می‌بستم و فقط گوش میدادم. الان دیگه نمیتونم گوش کنم، خیلی واسم سخته! 

دلم واسه صبحای تنهایی تنگ شده. واسه اینکه کلی سرد بود و می‌نشستم تا هشت بشه و تریا زبان باز کنه که برم یه لته بگیرم و وای! چقدر میچسبید. دلم واسه دوئیدن تو این مساحت بزرگ تنگ شده، همش باید میدوئیدیم، اونم چقدر زیاد! 

دلم واسه مسیر فنی به سلف تنگ شده. مسیر مزخرف شیبدار خسته کننده ای که همش حالشو نداشتیم ولی مجبور بودیم، خورشت سبزیای مزخرف و خودمون، که حالشو نداشتیم بریم یاس چون دور بود. 

دلم واسه اون روز تنگ شده که یکی رو می‌دیدم و حال و حوصلشو نداشتم بهش سلام کنم، یا فکر کنه روش کراش دارم، رومونو میکردیم اون طرف. واسه اون روزایی که هرجارو نگاه میکردی پسر بود، همه‌شون فاتح، هیچ جایی نبود بشینی :)))

واسه تریای مزخرف فنی جدید که توش هیچی نداشت! 

حتی واسه اون شب مزخرفی که تو خوابگاه خوابیدم با یه دختره و لعنتی جغد بود، وقتی من اومدم خواب بود، بعد رفتم تو اتاق دوستم و شب دوازده برگشتم و بازم خواب بود و بعدش ساعت دو و سه بیدار شده بود میلولید. :||| صبح ساعت هفت و نیم کلاس داشتیم، و واقعا زجر بود زجر! آخه چرا؟ ولی حتی واسه همون کله صبح، که خوابم میومد هم دلم تنگ شده. که بعد کلاس اول همیشه گشنه بودیم و پناه می‌بردیم به چیزای مزخرف تریا فیزیک یا این دستگاهای مسخره‌ی دانشگاه. و دایجستیو می‌خوردیم :دی

یا وقتایی که خسته بودیم و ولو می‌شدیم تو نمازخونه ها، یا کف فنی، و اینقد می‌خندیدیم که دیگه نمی‌دونستیم داریم به چی می‌خندیم! یا حتی سایت مزخرف کامپیوتر با صندلیای مزخرف ترش که خداروشکر نزدیک اتوبوسای من بود ولی دسشویی نداشت و همش آواره زیست و دارو بودیم! و چقدر دارو لاکچری بود. چقد ادماش لاکچری بودن، چقد اونجا ناهار خوردم :( 

ولی بیشتر از همه چیز قضیه همون شنیدنه. خیلی سختم شده گوش دادن. به پادکست، به آهنگ جدید، نمیتونم یک ساعت تمام یک جا بشینم و فقط گوش بدم. 

حتی دلم تنگ شده واسه اینکه برسم خونه و از خستگی بمیرم!

ولی آهنگای پست مالون، یه آلبومی داده بود اون دوران، منو قشنگ یاد اتوبوس و مسیر و اولای دانشگاه که هنوز هندزفری تو گوشم بود و وایساده بودم تو اتوبوس (هیچوقت جا نبود بشینیم) منتظر که برسم بالا میندازه. مخصوصا هالیوودز بیلیدینگ :)))

و چقدر دلم واسه بیرون رفتنامون تنگ شده!!! دو سه بار بیشتر نبود. چرا بیشتر نرفتیم تباها؟ :((( چرا بیشتر به تیربرقای افتاده نخندیدیم؟ چرا بیشتر تو پل هوایی مسخره بازی درنیاوردیم؟ هعییی :(( قرار بود فقط بند اولو بنویسم، دلم باز شد :(

 

دوست داشتم راجب یه سری چیز دیگم غر بزنم ولی طولانی میشه، باشه واسه بعد به امید اینکه از بین بره :)

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۹ ، ۲۰:۵۰
Mileva Marić

من یه مدت، خیلی ناراحت بودم. خیلی! همش مینداختم تقصیر قرنطینه و حق هم داشتم، و اینطوری بود که هرچیزی منو ناراحت میکرد و میخواستم شبانه روز گریه کنم. چرا فلانی سلام کرد، چرا بهمانی نفس کشید، چرا کتابمو نخوندم، چرا همه بهم فشار میارن، چرا اینقدر کار دارم، من تهش هیچی نمیشم، وای خدا، اصن اینا فایده نداره و یه همچین مواردی.

خیلی دوران بدی بود و از همون یک بند، مشخصه. انگار جهنمی بود که نمیشد ازش اومد بیرون. انگار دیگه قرار نبود خوب شم. غصه‌ها عین آبشار میریختن و فقط ریختنشون نبود که عذابم می‌داد، بلکه هم آبش یخ بود و هم تیز بود، سوزن فرو میکرد به کل تنم، و من فقط منفعلانه(! این کلمه هست اصلا؟) می‌لرزیدم. احتمالا فقط کافی بوده یکی دو قدم جامو عوض کنم. حالا نمی‌خواد حتمالا بالای آبشار باشی تا یکم اوضاع بهتر شه. 

خلاصه دقیقاً همین توضیحی بود که دادم. دلم میخواد بازم راجبش بنویسم. چرا حالم خوب نمیشد دیگه تو فکرم؟ چون دلار داره گرون میشه، پس چطوری هرکاری که میخوام رو‌ انجام بدم؟ چطوری ملزومات بخرم؟ دیگه هرگز کسیو دوست نخواهم داشت، چون با هرکیم باشم، بازم به اون فکرمی‌کنم، بعد میگفتم آره می‌دونم هزار بار ثابت شده هزار نفرو میتونم دوست داشته باشم ولی بازم اون فکر اولی از ذهنم بیرون نمی‌رفت! بعد فکر می‌کردم اوه چقدر گند زدم با روابطم تو دبیرستان، بعد یه خودم می‌گفتم عوضش تو دانشگاه جبران کردی :دی 

چرا؟

در راستای بی اعصاب بودن من، یه کانال پرایوت سه نفری زدیم تلگرام. اسمش شکرگزاریه. خب من اولش با نوشتن خدایا شکرت مشکل داشتم، چون تناقض داشت باهام کل‌هماً! ولی کم کم یاد گرفتم به اصل کار اهمیت بدم. پس هر روز هر سه تامون شکرگزاری کردیم و هر روز به خاطر یه چیزی. خوندن شکرگزاری کسایی که دوستشون داری واقعا خیلی خیلی خیلی لذت بخشه :) نمی‌دونم این بود یا چی، ولی امروز به طرز عجیبی حس کردم حالم خوبه! نمی‌دونم چی شده و چی پاسخگو بوده ولی باید بگم که

اومدم کتابامو از رو میزم چیدم رو زمین کنار دیوار و زیر پنجره، به ترتیب رنگ، و حینش آهنگ گوش میدادم و جلدشونو پاک میکردم و خیلی حس خوبی بود. مخصوصا وقتی پرده هارو کامل کشیده بودم و نور زیادی بود تو اتاق، بعد یه میز کوچیک رو گذاشتم و الان لب تابمم همونجاست، کنار کتابام میشینم و پنجره هم بازه و هوا میخوره بهم و شبا صدای ماشینا میاد صبا صدای پرنده‌ها. و وقتی یه لیوان از هرچیز دوست داشتنی ای میریزم و میرم اونجا می‌شینم، و آهنگ پلی می‌کنم، انگار هیچ چیز دیگه ای از دنیا قرار نیست بخوام، یه عالمه آهنگ و هوایی که ازش لذت ببری و کتابا و رنگا؟ احساس کردم واسه الان، خیلیم خوشحالم. :) 

قضیه همون یه قدم جلوتر رفتنه، که فعلا آب آبشار نریزه روت. شاید هنوز سردت باشه، ولی بازم بهتره. خیلی خیلی بهتر! 

و امشب داشتم فکر میکردم هرکسی یه ویژگی‌ای داره که می‌تونه باهاش خوشحال باشه و از طریق اون خوشحالی رو بدست بیاره. یکی اینطوریه که چیزای مختلف رو امتحان می‌کنه، نو مدر وات، شاید بعضی وقتا شکست بخوره و به سختی بیوفته ولی بازم خوشحاله، یکی فقط سفر واسش مهمه، یکی ویژگی عشق ورزیدن رو داره و باهاش خوشحالی رو بدست میاره. چیزی که تو من هست راضی بودنه. تا حالا کشفش نکرده بودم، ولی من به طرز عجیبی تو هر شرایطی میتونم راضی باشم، و خودمو راضی کنم و ناراحت نباشم و حسرت نخورم. مامانم قبلا می‌گفت تو راضی ای و شاید چیز بالاتری بدست نیاری، خب. الان بدیشم میدونیم، چی بهتر از این؟ :دی 

اضافه بر سازمان: قراره درس مهم این ترم ساختمان‌های داده باشه‌. می‌دونم هنوز ترم شروع نشده ولی همش حوصلم سر می‌ره سرش :((( باید جذاب‌تر می‌بود منطقا :,(

پی‌نوشت: آقا! سعی کنید به چیزایی که یکی دوست داره اینطوری توهین نکنید که تو فلانی که اینارو دوست داری یا بهمانی و خدا شفات بده و چقد الکی سعی میکنی و هیچ فایده ای نداره و هیچی نمیشی و این حرفا. خب دوست داره! این قسمت جا داره بگم به شما چه :|||| 

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۱۵ مهر ۹۹ ، ۰۰:۵۰
Mileva Marić

عین چی دلم میخواد هر چی سوشال مدیا دارم از رو گوشیم تا قبل از شروع ترم جدید(یا حتی تا یک هفته بعد از آن) پاک کنم و نرم توشون. ولی متاسفانه نت دارم و صبحا میرم تو تلگرام چیز میز (فقط آهنگه :/) دانلود میکنم و این دلیل مضحکمه واسه نکردن همچین کار زیبایی. و بعد یه موقعی مثل الان که یکم مغزم خسته‌ طوره و دربرابر خوندن کتاب زیبام، کتاب زیبای انگلیسی دیگرم، خوندن ریاضی های زیبا، زدن کد و آلمانی مقاومت می‌کنه در صورتی که واقعا و عمیقأ در اشتباهه، پامیشم میرم تو این سوشال مدیاها و به ملت پیام میدم درحالیکه نمی‌خوام. آقا نمی‌خوام. اصلا چرا باید این کارو بکنم. چه سودی داره؟ چرا همش من پیام بدم اصلا؟ -.-

یه پست پیش‌نویس دارم که باعث میشه یکی از شماره‌های پستام بپره. می‌خواستم ازون پستای بی هدف و بی سر و تهم بنویسم، و یکم مغزمو واستون باز کنم قشنگ بفهمید چقدر مزخرفه ولی اصلا نشد بیشتر از دو خط بنویسم. هیچوقت نمی‌شه. شونصدتا دلیل مسخره هم همیشه واسش آوردم ولی خب باعث نمیشه که آخرش مثلاً بتونم کامل توضیح بدم. خیلی لعنتیه.

با وجود اینکه مقادیر بسیار زیادی از اهمیت ندادن در وجودم جمع شده، ولی امروز می‌خواستم تو یه گروهی حرف بزنم و توضیح بدم یه چیزو که ملت از اشتباه دربیان، نتونستم. اصن اینقدر قلبم شروع کرد به زدن که گفتم الان سکته میکنم و بی‌خیال این قضیه‌های: نه تو باید حرف بزنی و بری تو اجتماع و خودتو ابراز کنی و اینا شدم. و لعنت به قرنطینه. هرچی ویژگی‌های بد کنار گذاشته بودیم هی پرواز می‌کنن طرفمون. البته نه همشون‌ها، واقعا یه سریاشون قوی‌تر هم شده واسه نجات یافتن :دی 

دیگه اینکه کلی حرف دارم ولی کلی حاج میشه ازشون کرد که خوشم نمیاد!

علاوه بر همه اینا یه مشکل جدید هست، البته خیلی وقته هست، ببینید من باور دارم که زیباعم، حالا مدل و اینا که نیستم ولی زشتم نیستم واقعا، آی دون نو، بهرحال حس خوبی دارم به قیافم. بعد ولی وقتی می‌خوام بذارم پروفایلم حس بدی بهم میده. و خب لعنت :| آخه چرا؟ اصن نمیتونم تحمل کنم قیافم رو پروفایلم باشه. دارم از کمبود اعتماد به نفس رنج می‌برم؟ اینم از آثار قرنطینه‌س؟ بهرحال واقعا که. اه :/ 

دیگه واقعا همین دیگه. باشه برنامه‌هارو پاک نمیکنم ولی تایم میدم وقتایی که نت بی نهایت ندارم، زمان‌دار برم توشون. آی پرامیس مای‌سلف =,)

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۹ ، ۲۱:۲۶
Mileva Marić

حالا از افسردگیم و همه دری‌وریا و حجم دهشتناک بودنش بگذریم، دارم هی متوالیا به این نتیجه می‌رسم که آدما ازم خوششون نمیاد و واقعا آزار دهنده و اشک‌آوره. حالا شایدم واقعا خوششون نیاد ازم. چرا باید مهم باشه اینقد که من اذیت شم. واقعا وات د هل ام آی لیوینگ این 😵🥺

۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۹ ، ۱۸:۵۸
Mileva Marić

به قدری از رفتنش هارت بروکن شدم که نیاز به یه دوره افسردگی شیش ماهه دارم. با اینکه می‌دونستم می‌ره و تامام. آه ای خدای بزرگ! 

لعنت زمین و زمان به من اصلا!

 

+ نمی‌دونم بگم کاش بخونه مثلاً اینو یا کاش نخونه‌. برا هرکودومشون هزار و یک دلیل دارم but I just have to learn to let go! :(((( 

Yet so sad 🥺

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۹ ، ۰۰:۵۵
Mileva Marić

پیشاپیش، اینو بگم که من هیچی حالیم نیست و هیچ قصدی ندارم و صاحب نظرم نیستم، اینا صرفا دریافتی‌های منه. حالا نمی‌دونم بقیه چی گفتن، مثل اینه، نیست یا چی!

خب.

یکی از آدمایی که میشناختم، نوشته بود چرته. دروغ میگه. چرت نبود. اینجاست که احساس می‌کنم آدما، همشون، هممون، جوگیر می‌شیم آخرش. بگذریم.

خلاصه که، اولا، تو هر گروهی که قراره موفق بشه، یه مغز داستان می‌خوایم. مغز داستان باهوشه، جوانبو میسنجه، نقشه می‌کشه، ولی خودش بازیش خوب نیست. عملش خوب نیست. پس یه سری آدم میخواد که واسش بازی کنن. آدمایی که متهور باشن، تجربه داشته باشن، و به‌درد بخورن، و صد البته مناسب باشند. مناسب بودن اینجا معنی‌اش این می‌شد که چیزی واسه از دست دادن نداشته باشند. 

خب. حالا مغز داستان تجربشو از کجا میاره که خوب نقشه بکشه؟ آفرین! از کتابها. از تاریخ! از جنگ، از دزدی‌های قبلی، از خانوادش، از باباش، از طریق ارتباطاتی که داشته. اینطوری مغزش بلده. ولی همچنان عملی نیست. (هرچند احتمالا مجبور میشه که خیلی جاها دست به عمل بزنه و واقعا سختشه، ولی خب)

این کلیت!

یه سکانس هست که دختره میگه، وقتی بچه بوده مامانش می‌رفته سر کار و اون تو خونه تنها بوده و می‌ترسیده. کسی هم نبوده بره پیشش. پس مامانش براش یه در جادویی می‌کشه رو دیوار، میگه هر وقت تنها شدی و ترسیدی این در رو باز کن و من پشتش ایستادم :) میتونی منو ببینی. اما یادت باشه! فقط یک بار میتونی این در رو باز کنی! و اینطوری میشه که هربار می‌ترسیده و تنها می‌شده با خودش فکر می‌کرده، خب! شاید فردا بیشتر ترسیدم یا پس فردا تنهاتر بودم. و هرگز در رو باز نمیکنه. اینجا می‌دونید چه احساسی بهم دست داد؟ همیشه میشه قدم به قدم یکم قوی‌تر بود، یکم بهتر بود، میشه کمتر ترسید، میشه بیشتر سعی کرد، و هربار، بهتر از دفعه بعدی میشه، و احتمالا هرگز مجبور نباشی اون در رو باز کنی، و خودت از پسش بر بیای! (دیگه بفهمید دیگه! من تو توضیح دادن افتضاحم 😁⁦☹️⁩) 

مورد بعدی، این عشق هرجا باشه هم ویرانگره، هم نجات بخش. هم اینکه داستان رو گیرا می‌کنه واسه من. یه چیزی که همیشه واسم مسخرست اینه که اینا یه جا گیر افتادن و دوتا دوتا (حالا نه همه، صرفا دو سه نفر) میرن با همدیگه. خب ببینید، هرجایی بریم یه جفتی واسه خودمون پیدا می‌کنیم. من دقیقا هر محفلی (!) میرم یه کراش می‌زنم جهت دور هم بودن. مسخرست خب واقعاً. :/

دیگه عرضم به حضورتون با مغز ماجرا احساس همذات پنداری دارم :" هرچند احتمالا اصلا مثلش نیستم از خیلی جهات ولی خیلی می‌تونم احساسش کنم و این لذت بخشه :)))

فعلا همین :) 

//یه طوری شده که نمیتونم متوقف شم و از کار و زندگیم موندم و هی میبینمش :|

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۹ ، ۱۸:۱۶
Mileva Marić

ولی واقعا ارتباطات خیلی موثره. حالا تو ارتباطات هم طرز برخورد موثره واقعا. خیلی زیاد، البته علاوه بر برداشت و تفکرات خودمون.

حالا منظور اینکه، سلام یه نفر ممکنه کلی انرژی سرازیر کنه درحالیکه سلام یکی دیگه باعث گفتن دیالوگ "وای باز دوباره این!" بشه. خلاصه که بیاید سعی کنیم از آدمای شماره دو دوری کنیم، باشد که حالمان کمتر بد شود. البته خب خیلی وقتام دست خود آدم نیست دیگه! مثلا یارو میاد سراغ تو -.- :) ولی خب تا اونجاییش که دست خود آدمه خوبه.

خیلی وقتا اینان که مارو از پا در میارن ولی از بس بهشون عادت کردیم نمیبینیم اینو =)

ولی انرژی مثبت رو میشه از خودمونم بدست بیاریم. فقط خیلییی سخته. مثل کار تو معدن ذهن و استخراج حال مد نظر :")

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۹ ، ۰۱:۰۹
Mileva Marić

وای پسر مملو از غر هستم! هیچ غلطی نکردم تقریبا و عصبانیم، امروز ازم پرسید چه خبر و من دو ساعت بعدش سین کردم که بگم تقریبا هیچی ندیدم از بعدش و خیلی جاها حق داشتم چون داشتم میمردم و پاره پاره میشدم، بعد تازه ۸ صدم با معدل الف فاصله دارم اونم چون برخی استادان ناااامردانه نمره دادن. اصلا به طرز عجیبی بی منطق. فرض کن دوتا درسات کپی ملتی باشه که دونمره ازت بالاترن و بعضا بیشتر از اونام نوشته باشی حتی :/

خب این قسمت میخوام بگم به درک!

بیایم سراغ پارتی که قراره ازش یاد بگیریم!

خب من دروغ نمیگم تو قرنطینه به تدریج اخلاقیاتم به شدت... چی بگم! و کلا عصبیم. و میپرم به همه :/ و دیشب مامانم گفت خب بیا بگو چیا اعصابتو خورد میکنن و بعدش گفت واقعا بعضیاش تو نیستی و اصلا بهت نمیاد بابت همچین چیزایی حرص بخوری و عصبانی بشی و اعصابت خورد بشه. گفتم خب ولی میشه و انگار از همه طرف روم فشاره و هیچ دلخوشی ای ندارم. بعد گفتم اره میدونم دلخوشیا کم نیست و میدونم همه بدبختیاشونو دارن و سختشونه و الکی خوشن خیلیاشون. خب من اعصابم خورده و ازین دلایل نمیخوام و میدونم اگه یه مشکلیم حل بشه واسم موقتا حالم خوبه و همچنان اون عصبی بودنه هست!

بعد امروز که کلاس آلمانی داشتم داشتیم به اصطلاح :دی لیسنینگ گوش میدادیم و اینقد صدای اینا خوشحال بود! تهش گفتم چقدددد خوشحالن اینا :/ بعد گفت اینا کلا همینطورن و از تجربیاش و برخورداش با آلمانیا گفت. گفت مثلا میان میگن وااااایییی من چقدددددددددد امروز خوشحااااااااااالم کلی خوب بوده امروز! عااااالی بوده! بعد تو میگی واو چه خبر چیشده؟ بعد طرف زن شهرداره و خیلی خفنه، میگه مثلا امروز فلان چیزو تخفیف زده بودن خریدم ://// فک کن :/ یا مثلا یه بار دیگه گفته امروز رفتم کافه و از قوری چای خوردم و کلی خوشحال بوده :/ بعد بازم مثال زد و نهایتا گفت ماها کلا خیلی غمگینیم. اونا راجب هرچیزی خوشحالی میکنن و ازش لذت میبرن. راست میگه. من حتی چیزایی که قبلا ازشون لذت میبردم رو دیگه لذت نمیبرم. میخوام سعی کنم لذت ببرم. الان با این اعصاب وامونده خیلی واسم سخته ولی خوبه حداقل امتحان کنم :)

یه روزی تموم میشه، نه؟ بهتر میشه. الکی امیدوار نیستم. میشه :( باید بشه!

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۹ ، ۲۰:۱۵
Mileva Marić

این انسان حالش بد است و دارد زندگی بالامی‌اورد. دارد ارتباطات اجتماعی بالا می اورد. دارد انسان بالا می‌اورد. روحش تماما خسته و زخم خورده است و در عین حال ناتوان است از اینکه استراحت کند. از اینکه نه بگوید. اینطور هم نیست که ناراحت و ناراضی باشد. اتفاقا خوشحال هم هست که این همه درگیر است. و اصلا خوب نبودن حالش ربطی به این درگیری ها ندارد. کمی دارد ها البته، بالاخره استرسش هست و این حرف‌ها. ولی از هر کدامشان لذت میبرد. حالا هرکدامشان هم نه، مثلا من زبانم خوب است ولی با آلمانی خواندن حال نمیکنم. میخوانمش دیگر بهرحال. ازش هم بدم نمی‌آید ولی خوشم هم نمی‌آید. با اینکه از نظر خود زبانش، دوستش دارم و به نظرم زیباست. این یک مثال بود البته. با چیزهای مربوط به رشته‌ام خیلی حال میکنم ولی. نهایتا ولی الان که حالم بد است، حالم بد است. و حال کردن همیشه نمیتواند حالت را خوب کند.

یک طوری حالت تهوع درونی دارم که از آشفتگی برگرفته شده. نمی‌دانم آشفته‌ام یا نه. احساس تنهایی هم خرم را گرفته. یعنی خب مثلا گاهی وقت‌ها این احساس می‌آید سراغم که دلم یک نفر را می‌خواهد و این‌ها. بعد دلم میخواهد در کنارش دراز بکشم یا بنشینم. فقط همین. حتی دنبال هم‌صحبت هم نیستم. خیلی بد است آدم اینقد تنهایی خرش را بگیرد؟ البته بقیه وقت‌ها اصلا مشکلی ندارم. ولی آشفتگی‌ام الان یک نفر را می‌طلبد. هرچند هم احساس می‌کنم کاری از دست آن نفر برنمی‌آید. بنده خدا!

خلاصه انگاری که یک ماری در این دل من میلولد! و حالش بد است و آدم بالامی‌آورد و شرایط اجتماعی و دور همی و نمی‌داند هم چه می‌خواهد. اه اه اه!

اگر توضیح بیشتری بدهم احساس می‌کنم تکراری می‌شود. نمی‌دانم چرا اینقدر سخت میگیرم. هعی!

// نیم‌فاصله که در فارسی استفاده می‌شود چرا باید با چند کلید زده شود؟ نامردی نیست؟‌ :(‌ فیکس د کیبورد بی‌تربیت‌ها :(

 

آهان یک چیز دیگر. احساس می‌کنم هرچقدر هم تلاش کنم هیچوقت به اندازه کافی خوب نخواهم بود و این هی دارد اثبات می‌شود و حالم را بد می‌کند. دلم نمی‌خواهد ملت دل‌داری‌ام بدهند، چون این حقیقت است. لعنتی! واقعا؟ چرا؟ چرا من؟ چرا یک بار هم نه، چند بار من؟ خطای نکرده ام چیست؟

این هم حالم را بد می‌کند :(

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۹ ، ۲۱:۵۰
Mileva Marić

سلام و درود پس از سالها!

یه مدتی بود دلم میخواست از یه سری چیز میز بنویسم و میترسیدم که به خاطر شرایط روابطم یا حرف زدن تو اون زمان، برداشت خاصی ازشون بشه، و ننوشتم. هنوزم امکان افتادن اون اتفاق وجود داره با تفاوت اینکه من قصد دارم بنویسم و به خاطر این خودمو محدود نکنم :/ کاش که کمتر هی این اتفاقا پیش بیاد و اگرم قراره به خودتون بگیرین، یه طوری بگیرین که درگیر خودتون و رفتارتون شین نه من :/ اینم با شخص خاصی نبودم.

بهرحال فعلا اون رو نمینویسم. چون مغزم کامل براش فکر نکرده و جمع و جور نیست. فکرنکنم هیچ وقت هم جمع و جور بشه البته ولی خب.

میخوام از یه اتفاق بگم، اگه سعی کنین قبل خوندن همش شمام ایده خودتونو داشته باشین و به منم بگین دوست میدارم. ولی خب اجبار و زور که نیست که!

انی وی

تو این دوران من میرفتم پیاده روی. یه روزی که وایساده بودم و منتظر دوستم بودم، یه خانومی اومد و گفت که میشه گوشیتونو بدین من زنگ بزنم و شارژم تموم شده. یکمم عجله داشت. من سرمو تکون دادم. شاید قبلا بود، قبول میکردم. ولی نتونستم قبول کنم. ته ته ته ته دلمم یکمی عذاب وجدان دارم که شاید منم یه روزی یه همچین نیازی داشته باشم و کسی نباشه کمکم کنه، اون وقت چی؟

اینجا میخوام دیدگاهای خودم، دوستم، و یکی از اعضای خونوادمونو بگم. که چرا "نه"

تو فکر من این میگذشت که اگه گوشیمو (هر چند هیچیه ولی خب بهرحال گوشیه دیگه. یه وسیله ارتباطیه که فعلا ازش استفاده میکنم!) گرفت و رفت چی؟ الان به کی میشه اعتماد کرد؟ اصلا میشه دوباره گوشی خرید؟ تو این شرایط و وضعیت؟

بعد دوستم رسید و بهش گفتم و ذهنیتش این بود که کرووونااا و من توضیح دادم که دلیل من این بوده.

بعد رفتم خونه و برای بابام گفتم. حدس بزنید چی گفت؟

گفت اگه زنگ بزنه و یه قتلی صورت بگیره، پیگیری میکنن و میان پیدات میکنن و میگن چرا به فلانی زنگ زدی و بازداشتت میکنن و تا میای اثبات کنی بابا اصن به تو چه کلی گیر میوفتی.

من نمیدونم چی باعث میشه که اینقد دیدگاه وحشتناکی داشته باشه. و من اصلا به ذهنمم خطور نمیکرد. ولی دیدگاهامون و میزان ساده گرفتنامون، واسم بسیار جالب بود!

:)

همین دیگه.

اگه این وسط شمام به چیز دیگه ای فکر کردین، عرض کنید. :/ (الان میترسم هیچکس کامنت نذاره و ضایع شم ولی بیاید با ترسامون رو به رو شیم :/ هاها‌ ://///)

۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۹ ، ۲۳:۱۲
Mileva Marić